زورنامه

خاطرات و زورنوشتهای شخصی اینجانب!

زورنامه

خاطرات و زورنوشتهای شخصی اینجانب!

جمعه و شنبه چه خبر!

تا اونجایی که خاطرم هست جمعه ظهر بود که یکی از دوستان سر ظهر زنگ زد!

میگفت اومدم بیرون چرخی بزنم گفتم تو رو هم ببینم،به هر حال ما هم لباسها رو پوشیدیم و به سمت بیرون به راه افتادیم. این چند روز چون سرما خورده بودم و کسل بودم زیاد بیرون نرفتم و طبیعتآ دوستان رو هم ندیده بودم. به هر حال دیدم دیدم علی با ماشین منتظر من وایساده! راستی یه نکته توضیحی: دوستان صمیمی من چنیدن نفری هستند که هر موقع اسمشون رو بردم سعی میکنم یه کم هم در موردشون توضیح بدم،این علی آقا هم ازدوستان دوران دبیرستان منه،با هم همکلاس بودیم، یه مدتی هم همکار و مهمتر از همه بچه محل هم هستیم! و جالب اینه قبل از این که ما با هم مستقیمآ دوست بشیم مادرامون همدیگه رو میشناختن!!!! به هر حال ایشون یکی از دوستان صمیمی من هستند که هفته ای ۱-۲ روز رو با هم تماس داریم.

اما از موضوع پرت نشیم، این شد که با دمپایی رفتیم که دوری بزنیم،حالا اگه من میدونستم این حرکت ۲-۳ ساعتی هست و قراره منم ۱۰۰۰ جا برم اصلآ با اون وضع بیرون نمیومدم،هر چند این مدلی هم کلی خندیدم. داشتیم صحبت میکردیم که صحبت دوست مشترکمون سیامک شد. پس اول در مورد ایشون هم یه توضیحی بدم و بعد بریم سر باقی ماجرا.

ایشون هم علاوه بر این که تو دوران تحصیل همکلاس و هم دوره ما بودن به نوعی دوست صمیمی هر ۲ ما حساب میشن البته سیامک هم مشغول به کاره و اگه بشه هفته ای 1 روز همدیگر رو ببینیم یا بیاد اینجا.

داشتم میگفتم که یاد سیامک افتادیم،مثل اینکه علی پیش دستی کرده بود و بهش زنگ زده بود اونم با دوستش بیرون بود به هر حال خلاصه که بخوام بگم رفتیم پارک ملت اونم با دمپایی!!! و سیامک هم با۳۰ دقیقه ای تاخیر با دوستش اومد که باید اونو به جایی میرسود ایشون رو هم که رسوندیم گفتیم سر راه سری هم به پارک طالقانی بزنیم اونجا رو هم رفتیم و گشتیم و همه داشتن به دمپایی های من نگاه میکردن. به هر حال اتفاق زیاد بود اما من خلاصه میگم و رد میشم از اینجا هم اومدیم سمت منزل که چون چندین روز تعطیلی داشتیم قرار شد شب دور هم بشینیم،از اونجا خداحافظی کردیم و سیامک با من اومد خونمون. حدود ۸ اینا علی زنگ زد که پاشیم بریم اونجا، ما هم بلند شدیم و رفتیم خورده خریدی کردیم. منزل علی اینا مشغول شدیم به گفتن و خندیدین و ... علی عم زنگ زد به یکی دیگه از دوستان که من تا اون موقع نمیشناختم که ایشون هم به جمعمون اضافه بشه که بعدا دیدم ای بابا،اینم فرشاده که !!  فرشاد هم دوست ۵-۶سال پیشمون تو دوران تحصیل بود و حالا با علی همکار شده بود. با فرشاد هم کلی در مورد خاطرات و کار و درس و ... صحبت کردیم که پدر علی آقا هم به جمعمون پیوستن !!!

حالا هر کی سرش به کار خودش گرم بود! به هر حال برخورد کاری و رفاقتی با ایشون داشتم اما اینطوری با هم ننشسته بودیم. به احترام ایشون یه مقدار کلاسمون رفت بالاتر و یه مقدار بگو و بخند و کم کردیمو چون دیدم نمیشه همه بگیم و بخندیم منم با ایشون مشغول صحبت شدم. حالا بچه ها هم نشستن دارن میزنن تو سر و کله هم !!!

۱ساعتی هم با سر کار و دین و مردم و ... با ایشون حرف زدیم و کلآ تو اون شرایط فکر کنم بد نشد، البته هر کی حرف میزد یه سوتی میداد و بقیه یا خودشون رو نگه میداشتن یا از خنده میترکیدند!! من هم چون هم صحبت پدر علی شده بودم سعی میکردم زیاد نخندم و به سر به سر گذاشتن بچه ها زیاد کار نداشته باشم! اما... ۱-۲ ساعت خراب کاری نکردیم آخرش یه چیزی گفتم همه ۵ دقیقه ای دلشون و گرفته بودن حتی پدر علی که سعی میکرد با سر به سر گذاشتن بچه ها زیاد نخنده مجبور شد بخنده!! حالا ماجرا چی بود؟!

چون دیر وقت بود و به هر حال اونجا خانواده هم بود،ما هم چند ساعتی با هم بودیم گفتم که یواش یواش خداحافظی کنم و بلند بشم که اونها هم به کاراشون برسن. ته صحبت ها هم مثل ته شیشه مشروبمون در اومده بود و صحبت من و پدر علی هم تمون شده بود یه چشمکی به سیامک زدم که آقا بلند بشیم؟ اونم بله رو داد!

منم گفتم آقای فلانی خیلی لطف کردید و اگه جسارتی شد ببخشید و اینا.. اگه اجازه بدید ما کم کم ضعف رحمت کنیم!!!!!!،پدر علی هم اولش متوجه نشد داشت تعارف میکرد که تو ۱ ثانیه گفتم این جمله بندی من یه کم اشتباه نشد!؟ تو فکر این بودم که دیدم بچه ها دارن میخندن! بعد دیدم ای بابا رفع زحمت و گفتم ضعف رحمت!! آقا حالا خودم هم داشتم میترکیدم از خنده پدر علی هم تازه گرفته بود چی شده،به هر حال هممون چند دقیقه ای خندیدیم!! گفتم حالا بیا تلافی ۴ ساعت و با ۱ کلمه در آوردم!  از اونجا به اتفاق اومدیم بیرون و علی هم با ما اومد که قدمی بزنه منزل ما نزدیک بود،سیامک همراه من اومد و شب رو با هم بودیم. علی و فرشاد هم با هم رفتن. به هر حال رسیدیم خونه خیلی خسته بودم گرفتم خوابیدم. صبح حدود ۵ اینا بود بیدار شدم رفتم نسکافه درست کردم که سرحال بیام. تا حدود ۷ اینا به اصلاح صورت و خورده کار و جمع کردن خونه و ... گذشت. اومدم تا ۹ هم دراز کشیدم و کم کم سیامک هم بیدار شد هم اون باید میرفت دنبال کارش و هم من باید میرفتم تا جایی. صبحانه رو خوردیم و کمی از شب قبل و کار امروز  و اینور اونور صحبت کردیم و به راه افتادیم.

قبل از ظهر رسیدم منزل که علی زنگ زد، کمی صحبت دیشب رو کردیم و گفت قرار بذاریم بریم سمت لواسان منم چون کارها رو کرده بودم تا شب بیکار بودم ۲روز هم که تعطیل بود گفتم بریم،قرار شد به سیامک هم زنگ بزنم که اگه اونم بیکار بود با ما بیاد علی عم زنگ زد به فرشاد به هر صورت دسته جمعی آماده شدیم و سر راه خرید ناهار و تفریح رو کردیم و به راه افتادیم. چون اتفاقات زیاد بود خلاصه میگم کلی چرخیدیم و جاتون خالی ناهار و درست کردیم و همون جا خوردیم بعد از عکس گرقتیم و به راه افتادیم البته همه اینا که گفتم ۷-۸ ساعت شد!! شب هم هرکی رو تا خونشون رسوندیم و اومدم خونه و تا ۱۱ ظهر امروز گرفتم خوابیدم،آخه این ۲-۳ روز کم خوابیده بودم.

امروز هم که ۱ شنبه هست و تعطیله الانم نزدیک ۶ عصره که دارم اینا رو مینویسم. شاید یه تماسی بگیرم و بیرون برم شایدم نرم! به هر حال تو نوشته بعدی مینویسم که چی شد.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد